تو بيش از ايني...همينم خوبه البته...هرجور راحتي...اصلا ولش كن

تولد...مرگ...و اینگونه شروع می کنم به مزخرف نویسی...نه ولش كن...بزار خوب بنويسم هر روز كه مالي به دنيا نمياد...پس جدي مينويسم...اصلا هم به حاشيه نميرم...مثلا اينكه از صبح قراره متن بنويسم براي همون نشريه ي طنز ورزشي ولي همش دارم وبلاگ گردي ميكنم...يا اينكه فقط نمي ساعت وقت دارم برم سلف وگرنه ناهار بي ناهار...اوه ناهار...پس بايد سريع خلاصه اش كنم...خب ايمان...چي يادم مياد؟

كلي موهاي ژل زده ...نه وايسا...كلي ژل كه به مقداري موزدند...خب فرقش تو مقداره مو وژله...در واقع به زودي اين تناسب تبديل به سري كچل ميشه كه از زيادي ژل برق ميزنه...اوه اين آقاهه چه نگاه بگرفته اي داره...عزيز جان خوب مينويسم؟...دارم در مورد يكي از رفقام مينويسم...شما خوبي؟...خودت خوار وبلاگ نداري؟...پس به مانيتور خودت نگاه كن...خب ديگه وقتي ميگند ايمان چي يادم مياد...واي خدا چه لبخند قشنگي...تو مايه هاي موناليزايي ميمونه كه براش سيبيل گذاشته باشند...ايمان كه سيبيل نداره...خب مارسل دوشان براي موناليزا سيبيل گذاشت...من براي ايمان نزارم...چيه مارسل دوشام غلطه؟...من دوست دارم بگم دوشان تپه حرفي بود؟...بي خيال...خون نجستو كثيف نكن...امروز يه روز خاصه...محبوب ترين فرد اكيپ به دنيا اومده....واي خدا تصورشو بكن با اون هيكل قناسش...بايد تو شلوار گرمكن ببينيش...بره سر كلاس...بعد به يه عده دانشجوي احمق درس بده...نه اين كارو نكن...واي خدا الان تصوير فرودگاه اومد تو ذهنم....مالي داره ميره انگلستان...واي منو امين داريم همديگرو دلداري ميديم...اوه امين كنترلشو از دست داد...من زدم زير گريه...اوه امين گروگان گيري ميكنه...نه شوخي كردم...امين بدتر از من داره گريه ميكنه...نه من بدتر از امين...اوه اوه نيمارو داره گريه روشنفكري ميكنه...يه گوشه بغض كرده...واي واي...اوه مهدي هم كه همين چند ماه قبل ماشينش چپ كرده و مرده...با رفيقاش...دكتر هر شب جمعه ميره سر خاكشون...اون هنوز حس ميكنه توسط مافيا تحت تعقيبه...اگر كسي اينجارو نفهميد بره خطه بد...خصوصي بود...وايسا يه دقيقه موبايلمو در بيارم...خب هنوز وقت براي خوردن ناهار هست...ولي بازم بايد عجله كنم...گوشي من ۶۰۶۰نوكياست...اسمش ضايعه...فكر كن...بچه ي تيزي نيستي...وگرنه ميفهميدي...خب الان يكي اومد گفت ميتونم بخونم.و..منم گفتم..نه اونم گفت خب نميخونم...خب منم كه همينو گفتم...

خب من الان ميخوام ايمانو تصور كنم...اوه اول موهاش مياد هي تو ذهنم...چرا خب...بايد اول چشماش بياد...اي بابا بعدشم كه اون خط هاي بعد از خنده اش مياد كه...اه...حالا رنگ پوستش اومد..زرده...اگر من خرسم...تو ميشي...سگ زرد كه برادر شغاله؟...نه بابا اين حرفا چيه...شما بزرگ ماييد ...ببين برو دكتر هپاتيتي چيزي نداشته باشي...بد مرگ نشي يه وقت...خون دماغ هم كه ميشي...اوه چشماش اومد...يه دقيقه حرف نزن دختره ي بي شعور افاده اي چشماش داره ميره...اوه دوباره اومد...جناب سرهنگ...چشماش ...چشماش...واي خدا ...چه جوري بگم...نه اين يكي نيست...اينم نيست...نه اونم نه...شبيه...شبيه...چشماي...گوساله اس...ميدونيد جناب سرهنگ...گوساله ها خيلي چشماي قشنگي دارند...ايولتو چهار پنج د قيقه همرو نوشتما...همزمان با چندتا احمق هم تبادل نظر كردم...ميدونيد اين جور نوشتن از نهادتون بر مياد...يعني كلمات ساختهي ذهنتون نيستند..براي همين فرصت دروغ پردازي نداريد...فقط دروغ هايي رو ميگيد كه در نهادتون نهادينه شده...يه هه هه...چيه فكر كرديد ميگم اين جور نوشتن باعث ميشه نتونيد دروغ بگيد...نه سخت در اشتباهيد...من سعي ميكنم دروغ نگم...ولي چيكار كنم وقتي خودم هم متوجه اين نميشم كه دارم دروغ ميگم...يعني وقتي قبل از شماها خودم گول اين دروغ رو خوردم...ديگه ناز كشيدن فايده نداره...نداره...نداره...ديگه دنبال آهو دويدن...من بدو آهو بدو...من بدو آهو بدو...ببين ايمان جان همين الان انتخاب كن ...من دوراه پيش روت ميگذارم...اوه دستات اومد تو ذهنم....يكي اينكه الان برگردمو همين خزعبلاتو ويرايشو تصحيح و حذف كنم يا جلو برمو خزعبلات ديگه اي رو اضافه كنم كه ديگه بعدش فرصت ويرايششونو نخواهم داشت...خب تصميمتو گرفتي...ايول موافقم جلو ميرم...چند دقيقه به اتمام تايم غذا...

ببين ايمان جان شما همون مالي هستي؟...خب من ميتونم بعد ريپليس كنم همه ي اميان هارو با مالي ها...اما خب فرق زيادي نميكنه...به هر حالي همش تويي و تو همشي...داشتم چي ميگفتم...چيز خاصي نميگفتم الان ميخوام بگم...

شما دو راه داري...يكي به دنياي ما پيوند خورده يكي به دنيايي كه از جنس ما نيست...علم و هنر...اگر تو تونستي اين دوتارو تلفيقي كار كني خب جزء معدود آدمهاي اين عرصه اي...به هر حال بنظر من تو يه دكتر ميشي كه تو كارش موفقه اما اگر ميخواي خودت هم از بالا...يعني چه جوري بگم...ببين گاهي اوقات مردم تورو موفق ميدونند ولي خودت احساس خوشبختي نميكني...اين بخاطر اينه كه توي نوعي به صداي قلبت گوش نكردي...اي متولد ارديبهشت ماه بزودي اتفاقي براي تو خواهد افتاد كه در آن بايد به نداي قبلت گوش كني...واي خدا اين همه غلطو بندازم گردن كيبورد...روم نميشه...كيبوردش سالمه آخه...

خلاصه اينكه...تو بگزار يه مثال بزنم...

خودتو بگذار تو بازي اويل سه...حالا تو يه چكش..يه ساتور...يه كد رمز...و يه كليد داري...با اين ها بايد بري مرحله بعد...پس وقتي ديدي رسيدي به يه در خب كليد...وقتي به يه دراگون رسيدي ساتور...وقتي ديدي پيچ گوشتي بي استفاده موند به خودت شك كن نه پيچ گوشتي...خدا در وجود همه ي ما استعداد هايي قرار داده...هر كدامك از ما ها...هرچقدر هم احمق باشيم...بلقوه توانايي نابغه شدن تو يه ضمينه ي تخصصي رو داريم...ميفهمي كه چي ميگم.و..بابا تو نفهمي كي بفهمه...در مورد گوشاله هم خوب فكر كن...علي فيلمي اينو به من گفت...گفت در تنو ديده...گوساله واقعا...شاهكاره...مظهر پاكي...نجابت...گور باباي اسب...هرچي صفت خوبه براي گوساله اس....البته خرس ها يه چيز ديگه اند...گاها گوساله هارو ميخورند...پس مواظب باش طرف خرس هاي گرسنه زياد جفتك نندازي...من گياه خارم البته...به جز موارد معدود

به نداي قلبت گوش بده

تالاپ

تالاپ

اين نداي قلب تو نبود

گوساله هه خراب كاري كرد

به هر حال قدر خودتو بدون و هميشه هي خدا حال خدارو بپرس...

مارو گذاشتي رفتي

دي ري دي ري

تنها گذاشتي رفتي

دي ري دي ري

دروغ نگم فكر كنم يكيو داشتي رفتي

منو تنها نزار

رو عشقم پا نزار

آهاي صداي گيتار

آهاي قلب رو ديوار

اگه دست تو دماغم نكني خدا نگهدار

آقا اسد آقا اسد بيرون بيا بيرون بيا فصل بهاره

عزيز موقع كاره

راستي مواظب اتودم باش

امين زنگ زده دارم باهاش حرف ميزنم...ميگه پسورد بگيرم بزرام تو ديوونه خونه ي ما...نارنج خانوم اينكارو ميكني...من برم ناهار...

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

دقیقن وقتی تنهایی و دلت میخواد یکی باشه ... هیچ کی موجود نمیباشه.

یا اونایین که میدونی یافت می نخواهند شوند ... یا اونایین که روت نمیشه ازشون بپرسی می یافت توانند شوند یا نتوانند.

به هرحال ... تنهایی.

چند وقته ... همه اش ... تنهایی.

و دقیقن برعکس ... اگه یه زمانی پیش بیاد که دلت بخواد تنها باشی ... باید بگـــــــــــــــــردی دنباله یه دونه دقیقه که تنها باشی.

 

آنچه یافت می نشود ... آنم آرزوست ..... آره ؟!

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


والّا !

بله ؟

سلام ...

بفرمایید ...

خواهش میکنم ...

بله ؟؟؟

نه خیر ...

با کی کار دارین ؟

نه خیر ...

بله ...

خواهش میکنم ...

اختیار دارین ...

این چه حرفیه ...

خوشحال شدم صداتونو شنیدم ...

سلام برسونید ...

مرسی ... ممنون ...

قربان شما ...

خدا نگه دار !

..................................................................................................................................

- کی بود ؟؟؟

- اشتباه گرفته بود ...

- دعوت میکردی یه شب شام در خدمتشون باشیم !!! دم تلفن بده !!! بفرمایند تو ...

- ایشالا یه دفعه دیگه ...

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦


کرم ... رو طاقچه !

سهراب گفت:

و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت.

من چرا باید جدی بگیرم ؟! ...

واضح تر از این: و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت.

یه چیزی ٬ اگه کرم نبود ... دیگه مگه کسی میدونست قرار بوده کرمی باشه ٬ که وقتی نیست اجساس کنه یه چیزی کمه ؟!

...

و بازم گفت:

زندگی چیزی نیست که سر طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

...

* من خیلی وقته زندگی کردن یادم رفته !

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦


 

و من نخواهم گذاشت پرچم تو بر زمین بیفتد...ای آسایشگاه موقت...من بازخواهم گشت دیر یا زودش مهم نیست ...سوخت و سوزش مهم است که اصلا ندارد آن هم در این بحران انرژی!

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦


بازگشت

برگشتیم به:

www.divoonehkhooneyema.persianblog.ir

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥


من ... علی... او... حق...بپر بالا جا نمونی سال رفت!!!

دیدین آخرش همه تون رفتین اونی که موند علی بود و حوضش....

دیدین...

بچه ها سر آشپز هم تو دیوونه خونه ما اضافه شد بی تا جان کارهایی که مدیر گفت بکن اسم شما رو اونور اضافه کنم ایضاکفترو حراست و نگار جان و وربال... ( اگه هنوز نرفته مسافرت!)

بچه ها...

من دچار یه جور افسردگی خاص شدم... این کتاب  من او ...خیلی باحال بود... ما حال کردیم حال مان برید! تو مایه های کفمان برید بوود!

بچه ها یه چیزی بگم.. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون... من ... من ... می خوام مسافرت خوب!!! اونم خل و چلی نه با خانواده! ( خیلی پر رو بازی شدا!!) ولی خوب دلم مسافرت خواست خوب! اینام هی می گن می ریم! هی من روم نمی شه بگم با یکی می خوام برم بزنم تو کله اش خوش بگذره بخندیم حال کنیم! خوب!!! ببین!! من مسافرت...

کفترم که می ره... همه تون می رید... اونی که می مونه علی و حوضش...

( عجب جمله ای زدما... رجوع کنید به کتاب من او!!)

حالا علی به ما ربطی نداره.. من قاطی کردم...!!! آقا تنهایی بد به ما فشار آورده... اصلا همین الان بعد از نوشتن این متن می زنم بیرون... هر کی پایه است بسم الله! خوب چی کار کنم از صبح منو گذاشتن رفتن بیرون بعد تازه سفارش می کنن که ما تا نه نمی آییم اگه خواستی بلند شو برو بیرون ببین چیزی می خواهی بخر!!!

د بیا... پس این کانون گرم خانواده چی بود!!! ما خودمون اگه بنا به زندگی مجردی داشتیم که جخ همون روز که با کله گوله کردیم تو این دنیا!! یه خاکی تو این فرق یه وریمون می کردیم! مگه نه علی آقا؟

( رجوع شود به فصل ده من!!!)

: سلام!

: گیرم سلام! خوب چه؟ بعد از سلام چه؟

حالا که داستان غزل شد تمام چه؟؟!!!

: کامان تله وو؟

: قربون دایی!!! ما مرد حق بودیم و اوضاعمون شد به این بی ریختی وای به اون روزی که به زبون مملکت کفرستون بخواییم باهاتون اختلاط کنیم! الحمدالله خوبیم شکر جخد بلا یه نفس می آد یکی می ره... اگه بگم خوب نمیاد و خوب نمی ره ناشکری کردم اما حق نگه دارت باشه حال مان خوب است غم کم می خوریم... کم که نه... هر روز کم کم می خوریم...

خوب دیگه بسه.... از زندگی افتادیم... پیاده روی عصر گاهی ما را صدا می زند... از بس دو تا جفت پای یک شکل دیده ایم خسته شدیم... گور بابای خیالات... خودمانیم و یک جفت کفش سیاه... بپر عقب ماشین... دنیا داره می ره... هفته دیگه این موقع نشستی تو هشتی خونه آقا جونو با بچه ها می زنی تو سر کله هم و جخد بلا بستنی زعفرونی می زنید... هفته دیگه این موقع... سال هشتاد و شیش مبارک!!!

سال پر از درد من اي درد

تحويل تو يکبار ديگر

اين است عيد تيره بختان

تکرار يک تکرار ديگر...

 

یا علی مددی...

حق نگهدارت رفیق...

 

 

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


... بگو فردا مال ماست !

دیوونه جونا! ... چه تون شده ؟!‌ ... خوبین ؟! ... چرا هیچ کی اینجا نیست ؟!‌...

چرا این جا هم مثل همه چی یه طوری شده ؟!‌ ... همه تون کجایین ؟!‌... مگه نمی خواستین فعال ترین وبلاگ بشین ؟! ... چرا سیر نزولی پیدا کردین ؟!‌...

دیوونه جونا ! ... من حالم یه طوریشه ! ... نکنه شماها هم حالتون یه طورایی شده ؟!‌...

سرآشپز ؟! ... خوبی ؟!‌ ... می دونی آخرین پستت مال شنبه ی ... و واسه تو این یعنی فاجعه ؟!‌ ...

بهار؟!‌ ... زنده ای ؟!‌ ... صدات نمی آد ... قطع و وصل میشه ... آره ؟!

مالی ؟! ... آهان ... مالی رفته ... آنتن نمی ده!!!

... نمییییییییی خوام ... چرا همه رفتین تو اتاقاتون درا رو هم بستین ؟!‌ ...

دارین خونه تکونی می کنین ؟!‌ ...

دیوونه جونا ! ... جا زدین ؟!‌ .... می دونین که یه دیوونه هیچ وقت جا نمی زنه ؟!‌ ... آره؟!‌... می دونین ؟! ...

من دلم گرفته ... از این روزا ... که همه توش به طرز مشکوکی آروم شدن ...

میشه یکی حداقل یه جیغ بزنه که من باورم بشه که نمردم ؟!

  

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


دانشگاه تعطيل ميشود!

ساعت ۹:۳۰ صبح

مکان :سایت معماری(دانشگاه علم و صنعت..که سرور هر چی دانشگاهه.....محدوده خیلبون حافظ)

حضار: بیت ت و من و...همین!

هدف حضار :هیچی

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


مامان بزرگ گلم

بچه ها من یه مامان بزرگ دارم...بش میگیم مامان هوشی...

مامان هوشی...حالش بده...خیلی بد...

بچه ها ...تو رو خدا دعا کنید...

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥


کال می!

برای بازگشت به دیوونه خونه ما با ما تماس بگیرید

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


لای رولت رنده ی ليمو رفته!

۱) اممممم

۲) سلام ...

۳) خوبین ؟!

۴) من زنده م ها!!

۵) من نمردم ها!!

۶) می گم این مدیر اینا برن این جا چه صفایی کنیم!!

۷) استقلال برد ... البته گفتن نداره ... همیشه می بره!!

۸)

۹) من زنده م ها!

۱۰) مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید ...

۱۱) من یه سوال دارم !

۱۲) بالاخره تحویل های ترم پیشمون تموم شد!!... انقدر به همه واسه هر کاری گفتم تحویل دارم ... دیگه همه خیال می کنن دارم می پیچونمشون!

۱۳) می خواستم این جا سوالم رو بپرسم ... اما نحسه !!

۱۴) من نمردم ها!!!

۱۵) اسکناس ۵۰۰۰ تومانی در اومد ... یه ۲ میلی متری از ۲۰۰۰ تومانی بلند تره ... خوب مهمه خوب !

۱۶) آهان سوالم ... شما این همه سوژه از کجا می آرین هی تند تند می نویسین؟!

۱۷) هشت ...

هشت ...

هشت ...

هشت روز مونده تا عید !

۱۸ )

۱۹) من زنده م ها!!

۲۰) دارم رسمن روانی میشم ... صبح با تقریب خوبی ۳۵۰۰۰ تومان تو کیفم بود ... اما حالا که در خدمت شمام همش ۲۵۰ تومنش مونده!!!

۲۱) امری باشه؟!

۲۲) ملالی نیست ... جز دوری ...

۲۳) زت زیاد!

   

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


مژده

دیوانگان دیوانگان...نت را چراغانی کنید...

                                     پوستر فروشان شهر را بهرام رادانی کنید!

http://divoonehkhooneyema.persianblog.ir/

ما وبلاگی خوبی داشتیم...به ما سرمی زدید قبلا!!

...

و اینک...

یک بار دیگر...

در اوج قله های افتخار...

بار دیگر...تولدی دیگر...

در همان بسته بندی های قبلی...

شما را شمارا...

                                                  دیوانه خانه ی ما!

http://divoonehkhooneyema.persianblog.ir/

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


معرفی کتاب

با تشکر از نگار و بهار نارنگ (!) که طرح معرفی کتاب را جدی گرفتند ...

یه کتاب دارم قشنگه افتضاح !! ( یعنی خیلی قشنگه)  یعنی نخونین از کفتون رفته :

۹۸۴ . اثر جورج اورول  : یکی از دوستان این کتاب رو بهم داد که از همین جا ازش تشکر می کنم فطیر! یه رمان حدودآ ۲۰۰ صفحه ای که من اولشم  ... ولی از این کتاباست که هی منتظری وقتت خالی شه بشینی بخونیش. داستانش در یه جامعه ی کمونیستی یه فرضی یه .  البته این جورج ما یه کتاب دیگه هم داره در حد تیم ملی هلند . . . آس و پاس ها خیلی ردیفه.

از یکی از دیوونه های پایه هم تقاضا میکنم این کتاب ها یی که بچه ها معرفی می کنن رو گوشه ی صفحه بنویسه (مثل اتفاق هفته ی خونه ی قبلی ).

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن :  به زودی ( فردا) آخرین پست مالی را خواهید مشاهده کردن!  از پس فردا به مدت ۱۵ روز به نقطه ای خارج از هر گونه تمدن در شمال خوزستان اردو میزنیم ... رفتن!

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥


کی می توان شنيدن ... کی می توان صبوری؟

«...خیال می کنی... خیلی مانده که از این مملکت چیزی بفهمی. فقط این که نیست٬ عرق بیدمشک و قورمه سبزی و چهارشنبه سوری٬ ته همه این چیز ها روح و روان ما خوابیده٬ روح و روان له شده ما. مثلا تو چقدر باید میان ما بگردی تا بفهمی تمام کارهایی که ما در طول زندگی می کنیم برای از بین بردن یکدیگر است٬ نه زنده نگه داشتن هم٬ و این را تو که از پاریس آمده ای نمی دانی. حتی اگر دانشجوی زبان فارسی باشی٬ چون زبان فارسی منهای ما٬ منهای این قومی که دائم به هم تعظیم می کنند و به روی هم لبخند می زنند٬ هیچ مفهومی ندارد. زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست٬ زبان فارسی یعنی سنگ و رودخانه و هوا٬ دعواهایی که از سه چهار هزار سال پیش توی هوا موج می زند و خنده ها و جنگ ها و گریز ها و عشق ها و شکست ها٬ زبان ما تاریخ ماست*** و تاریخ ما زندگی ما که هنوز هم ادامه دارد. هر کدام از ما ادامه تاریخ کشورمان هستیم٬ ادامه آنچه بر سرمان امده و آنچه از خودمان و دیگران کشیده ایم. همانطور که شیوا حالا دیگر خودش نیست. شیوا ادامه همان عشقی است که سالها به آن نه گفته و حالا در چنبره آن اسیر است و با آن به سوی مرگ می رود. شیوا دو هزار و پانصد سال دارد٬ شاید هم بیشتر... تو که او را دیده ای همان دختر شاد و شنگی که یک روز با هم پیش از آنکه دخترت به دنیا بیاید به خانه اش رفتیم... »

از سه گانه« نازلی» اثر منیرو روانی پور

*** زبان ما تاریخ ماست... زبان ما که حرف حرفش از گذشته ما نشات می گیرد... کدام واژه را می شناسی که بدون تاریخ توی زندگیت سر در آورده باشد... با تاریخ و زبان به دنیا می آیی با تاریخ و زبان زندگی می کنی با تاریخ و زبان عاشق می شوی با تاریخ و زبان فرزند بزرگ می کنی با تاریخ و زبان از دست می دهی و با تاریخ و زبان دست آخر می میری... پس چطور می شود گاهی... چنین از تاریخ کشورمان.. از گذشته خودمان از خاکمان وطنمان ... بیزار می شویم... چطور حاضر می شویم از تاریخ و زبان از گذشته مان از همه چیزمان بگذریم؟! چطور گاهی؟؟ چطور؟ شاید به خاطر همین علاقه ام به زبانم و تاریخ اینطور عاشق خاکم هستم و نمی خواهم دل بکنم... شاید... امروز شاید دوباره اگر زنگ تلفن خانه مان نخورده بود به این حرفها فکر نمی کردم... چطور گاهی می شود چطور می توانم از تاریخ و زبان و گذشته ام... از همه انچه دوستش دارم و عاشقشان هستم... چطور می توانی انقدر سنگ دل باشی فقط گاهی که بخواهی از انچه دوستشان دارم دل بکنم... از آنچه عاشقش هستم از انچه می پرستم از سر زمینم از زبانم گذشته ام و تاریخم دل بکنم....

همچنان می گویم:

من و این همه خوشبختی محاله( تا چشمهات در آد!!!)

پ.ن: مالی گفت کتاب معرفی کنیم که کردیم تازه کلی هم از کتاب لذت بردیم...

پ.ن.ن: عمرا برم خارج!!!( نه حالا اومدن به دست و پام افتادن!!! خدا وکیلی چه جوی می دما!!! اینم از اثرات رفاقت با شما ها!)

پ.ن.ن.ن: می بینم که حرف گوش کن شدین! وربال می گه به روز نکنین هیشکی نمیاد! اما وربال من معذرت می خوام! تو اگه یک ملیون خط هم بنویسی که به روز نکنید باز من همون بی شعوری هستم که هستم!!!

پ.ن.ن.ن.ن: من باب مسئله فخیمه خوشبختی باید عرض کنم من حیث المجموع! آنچه فعلا بر سرمان آمده خودمان هم نمی دانیم فتح بابی است در مقوله خوشبختی یا بد بختی! به قول شاعر معروف که در این زمینه می فرماید:

زدم به سیم آخرو گفتم ولش کن بی خیال!!!

هر چند خودمان می دانیم شادیهای زود گذر زود گذرند اما به کوری چشم هر چه ایدی استکباری است ما خوشحالیم ضمن انکه از هر دو جهان آزادیم...

      و من الله توفیق

     نوشته شده در تاریخ

ثمانیه اربعه خمسین تاسع الحادی اعشر!!

نارنگی بهاری

( خدایی عجب تضادی داره این اسمه! نارنگی که در بهار است! فکر کن!)

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥


به عوض آنکه به تارسک لعنت بفرستيد... يک شمع روشن کنيد...

تو آمدي و غزل رنگ باخت در تبعيد

شبيه فاجعه هايي شبيه يك ترديد

 

تمام عمر كه نشستي به پاي يك تكرار

و منتظر كه بگويم... بگويمت تاييد

 

شدي براي من آخر همان ستاره و بعد

خودت بريدي و دوختي و با تاكيد_

 

_ نشستي و گفتي كه آخرش خوب است

و فكر هم كه نكردي كه مي شوي تجديد

 

در امتحان حادثه خوب جا زد مرد

و هيچ كس كه نفهميد  بهار مي ترسيد

 

نشست توي خودش و براي دنيا مرد

نمي شنيد كه جهان داشت مي خنديد

 

نمي شنيد كه شب و روز عاشق و مستند

نمي شنيد كه نشد او ... نمي ... فه ... ميد

 

جهان شبيه دو لرزه ريخت روي سرش

و فكر هاش كه به دو زار نمي ارزيد!!!

 

و شاهدخت غزل كه خسته بود از مرد

و منتظر كه بيايد مسافري تا عيد

 

نشست و فحش داد به هستيش كه چرا؟؟

براي آدمكي چون تو سيب را چيد...

***

***

سلام... خوبين كه ايشاللا همه گي!!! قربون شما ما هم خوبين و در ادامه سخنان گهر بار صبحم من و اين همه خوشبختي! كجا بودي تا حالا!!!

فردا در دانشكده زبان و ادبيان فارسي دانشگاه علامه طباطبايي

شب شعري به مناسبت فرارسيدن ايام الله!! عيد نوروز برگزار مي شود با نام:

تا بهار...

اگر خدا بخواهد و تا فردا زنده باشيم من و كفتر جان بابا هم شعر مي خوانيم...

از كليه دوستان و علاقه مندان هم دعوت مي كنيم تشريف بياريد قدم رو چشم ما بگذاريد!

و مايه دلگرمي و مشوق ما باشيد!

 وسيله اياب و ذهاب را يه جوري خودتون فراهم كنيد كه در راه ادب حاجت هيچ استخاره نيست!

براي اطلاع بيشتر دوستان بالاخص وربال!!

در شب شعر خميازه هم نمي كشند چه برسه به ترياك!!

قهوه هم نداريم اين قرتي بازيها چيه؟؟!

كه:

چاي دغدغه عاشقانه خوبيست...

خلاصه اگه تشريف بياريد ما خوشحال مي شيم... دعوت رسمي و كلي بود از مدير تا سيف القلم...

خواستين بيايين خبر بدين و تماسي حاصل كنيد

زمان:

دوشنبه ساعت 10 تا 12 صبح

مكان:

پل مديريت، روبه روي دانشگاه امام صادق، انتهاي خيابان علامه جنوبي

دانشكده زبان و ادبيات فارسي

دانشگاه علامه

***

 پ.ن1: ( بياين!! ديگه!! ما ميريم چلچراغ و جديد مي خريم براي تشويق شما ها!! پس فردا كتابم در اومد

( پس فردا يعني دوره بعدي زندگي انساني!!)

اولش مي نويسم! با تشكر صميمانه از كليه كساني كه مشوق من بودند در ديوونه خونه ما!!)

پ.ن 2: وسط چينم واسه خودش عالميه ها!!!

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥


 

تکرار حرف من تکرار خنده نیست

این زهر مار تلخ...زهر کشنده نیست

این حد خواهش است این لرزش گلوست

این ابتکار ما...این خون زیر پوست

این فرصت محال این ضجه ی زلال

این خواب نیمه شب...این سیب های کال

این عطسه ی عبوس این سرفه ی خسیس

این هق هق بلا...این های و هوی وهیس....

من منفجر شدم با خواب چشم تو...

از گریه های تو بی لرزه های نو

این انهدام من....این رخصت صداست

این راه رفته و تقدیس رد پاست

این حد گم شدن در طول زندگی است

این نقطه حقیر مقتول بردگی است

این حکم آخر است برده...برو بمیر...

تا پای چوبه هم روی از خودت بگیر

این برده مثله شد با خنجر خیال

این برده منجمد با آرزوی کال

این برده هق هقش ....نقصان ساعت است

این ثانیه پر از فکر خیانت است

من فکر می کنم پایان من رسید

یک حلقه یک طناب...یک پاکت سفید

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥


themovie 300

<a href="http://300themovie.info">300 the movie </a>


لینک کنید

 

http://300themovie.info

به نام

the movie 300

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥


چيزی شبيه درد می بوسد مرا انگار.... يک بوسه ی تبدار و طولانی پس ديوار...

دعا كنيد كه دستم به آسمان نرسد

طنين عاصي عصيان به بيكران نرسد

 

دعا كنيد كه بوي تعفن زخمم

در ارتفاع سقوطم به كهكشان نرسد

 

نفوذ كرده جنون در تمام رگ هايم

خدا كند كه صدايم به ديگران نرسد

 

بسوز حنجره ام را ... صدام را خفه كن

دعا كنيد كه حرفم سر زبان نرسد

 

سموم منتشري توي خانه مي پيچد

كه اين غريبه ي محزون به آب و نان نرسد

 

رسيده مرگ مثل سيب سرخ بر شاخه

شبيه اينكه كاردها به استخوان برسد

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥


 

کوله بار سنگين

کفش يخ زده

نفس بريده

شيب تند

برف فراوان منجمد

من به جدالی با خود بر خاسته ام تا بيازمايم خود را نه در رويارويی با خود که

در رويارويی با جمعی که به من می نگرند و به من اميد دارند...

يک جان پناه سرد تمام اميد ما....

خسته ...

در اوج ايستاده ام....

در زير پای من دریايی از مه ....

و خورشيد در ندانم کاری خويش گرفتار ميان رفتن و ماندن...

من در اوج ايستاده ام و به توانستنمان می انديشم،به قدرتمان،به همتمان...

در اوج ايستاده ام و ضربه های پياپی بادی سرد بر گونه ام بر شادی ام می افزايد.

پرنده ای شده ام باز ... عقابی شايد... نيرومند... آرام... صبور...

با دهان بسته فرياد می زنم و پاسخی درخور می يابم....

می آموزم که گوش فرا دهم... به صدای خداوندم... به صدای بی مانند طبيعت...

گرمای بی نظير پيروزی را در اين جدال در جانم احساس می کنم...

خورشيد تصميم می گيرد و ما به راه می افتيم... راضی و پيروز...

هر چند که ديگر در اوج نيستيم....

 

  
نویسنده : مدير رولبط عمومی ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥